چرا باید حرفی بزنم عکس بالا به اندازه کافی گویاست هر چیزی روزی تمام میشود وبلاگها نیز از این قاعده مستثنی نیستند
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 13:22 توسط بُعد اول |
خیلی وقت بود نبودم اومدم بگم خیلی وقت دیگه هم نیستم به قول شاعر بوديم و كسي پاس نميداشت كه هستيم باشد كه نباشيم، بدانند كه بوديم
+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 17:49 توسط بُعد اول |
مامان دوستت دارم تو به سادگی برای من بهترینی
تو یه کلمه خاصی
قشنگترین کلمه ای که من تا حالا شنیدم
مامان دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 17:42 توسط بُعد اول |
امروز جمعه است پنجره را میگشایم و نسیم... متشکرم خدا
آسمان آبی است
پرندگان خوشحالند
زردی آفتاب از سر آپارتمان روبرو به پایین می لغزد
اتاقم را با رایحه نشاط پر میسازد
دفترم باز است
سر خط مینویسم
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 9:28 توسط بُعد دوم |
در این کوچه تاریک برگه های سفیدم تر می شوند
در این نیمه شب
پنجره من، روشن هست هنوز
پنجره باز، هوا سرد است امشب
بخار چای بالا می رود کم کم
چشمانم را من می بندم
صدای خنده اش می پیچد در گوشم، هنوز هم...
بغض می ترکد
سکوت از طبقه هفتم پرت میشود بیرون
ای کارتون خوابهای شهر! قلب من خالی است
ببخشید اگر سرد است کمی
اما در عوض
برای همه تان جا هست
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 22:54 توسط بُعد سوم |
رفتم پس از شمارش اعداد بی شمار یک تا ده است وسعت انگشتهای من آبی ترین هوای دلم را گرفته است آرام در نگاه، تو را گریه می کنم مهتاب روشن است و دو فانوس بی رمق امشب خیال خنده مرا خسته میکند در لابلای دفتر لبریز خاطرات آهی شکفت بر لب و در چشم حلقه زد در سینه های تشنه بخوان با طنین سبز علیرضا الیاسی از دفتر تلخی بی پایان
بعد از هوای ماندن و صد سال انتظار
بیزارم از شمارش تکرار بی شمار
باران چشمهای تو ای نوبهار
میخوانمت به لرزش لبهای بی قرار
ساعت به خواب رفته در این لحظه های تار
باید گره زنم به گلو حلقه های دار
عکسی به نام گریه از او مانده یادگار
سیلاب اشک سرخ تر از دانه ی انار
باران به کوچه های دل ناودان ببار
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 17:31 توسط بُعد اول |
دهانی که دائم باز و بسته میشود خستگی سنگین مجهول ها گردنم را می شکند سایه ترس، آرام آرام نقش مرگ را بر آسمان دفترم نقاشی میکند سقوطی میکنم به زیبایی صفر
و نگاهی خسته که کنجکاوانه به حرکات نامنظمش خیره شده
نیزه ای سیاه، دل سفید وایت برد را با اعداد مضحکش پاره میکند
و من در یک جمله جبری حل نشده گیر گرده ام!
شبیه هدیه ای در حال تعظیم، برای پادشاه شده ام
خیره به صفحه سفید دفترم، در مثبت بینهایت پرواز میکنم
بالا و بالاتر در آسمانی که تاریک و تاریکتر میشود
صدای قهقهه ای آشنا به گوش میرسد
حس میکنم زیر رادیکالم
سرم را به آرامی بلند میکنم
و چشمانی را میبینم که لبریز از تحقیر، گلویم را می فشارند
بیش از این نمیتوانم اوج بگیرم
نفسم به شماره افتاده
دفترم میان قدر مطلق سطل آشغال در حال تجزیه است
و این معادله جواب ندارد!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 19:57 توسط بُعد سوم |
زیر باران می رقصم من از همه دنیا هستم آزاد آزادم
فرخنده و شاد
میزنم فریاد
آزادم
آزاد
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:9 توسط بُعد دوم |
مه و خورشـــید و فلک در کارنــد لقمه نانی است به دهان ابر و باد پ.ن: خلاصه من تا اینا رو ادب نکنم بیکار نمیشینم. دهنشون سرویسه، حالا ببین!
آن حقــوق من اســــت نـامــردان از کــه یـــاری گــیرم استـــمــــداد؟
تــا که دادم شـــکایـــت بــه خــدا شــده اند محــــدود نیستــــند آزاد
می کنـم احضار پنــــج تاشــان را تـــا کنــــم من نــان را اســــتــرداد
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:40 توسط بُعد سوم |
بزن باران بزن باران
بزن تا من شوم بهتر ز دیروزم
و فرداهایم بهتر ز امروزم
بزن تا پاک گردم من ز کینه
ز غفلت
پاکم کن ز نفرت
قول ده تا پاک گردانی مرا از هر بدی
تا که در آئینه فردا ببینم که همه خندانند
در گذشته باشد آن پروردگارم از خطاهایم
نو کن مرا ز عادات و رفتارم
تا که دیگر بیش از این، کس را نیازارم
از هر کجای این کره دادی بلند است
بیاور مژده ی آن دادرس را
که با او هر نژادی سربلند است
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 16:12 توسط بُعد اول |